؟؟؟   

من واقعن در تعجبم... مدتیه که ذهنم درگیر رفتار های آدم ها شده...رفتارها و صحبتها با هم تناقض زیادی دارن و این خصیصه فرد به فرد فرق میکنه و یه قانون کلی در موردش نمیشه استنتاج کرد...

...

حتی شاید بگم هیچ موضعی ندارم و هیچ بازخوردی نشون نمیدم تا زمانی که مطمئن بشم...اما گاهی همین هم زیاده یا شاید کمه یا؟؟؟؟

 

لینک
یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من

       

 ما تصمیم گرفته ایم آپ کنیم... گرچه چیزی برای نوشتن نداریم...

خواستم گفته باشم اوضاع بسیار بهتراز آنچه است که تصور می کردیم...
 
برای پرواز کافی است بالهایت را بگشایی و چشمانت را ببندی...( به کسی نگو تو ابرهام)

لینک
چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من

       

آره جونم براتون بگه بعضی وقتها آدم خواسته یا نا خواسته بیشترش هم خواسته چیزهای پوچی رو هدف زندگیش قرار میده که کلن مسیر زندگیشو تحت الشعاع قرار میده...
...
دیگه نه اونیه که خودش دوست داره باشه نه اونی که دیگران دوست دارن نه اونی که انتظار میره ازش...
...
من معتقدم اون چیزی که میخوای و اگر با جون و دل بخوای حتمن میشه ...خودم خیلی بهش نرسیدم اما این نباید توی اعتقادمون سستمون کنه... چوت میرسیم بهش....
لینک
سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من

       

گاه نیاز به یه تنهایی مطلق داریم و گاه هوس یک مسافرت جمعی و شلوغ کاری و گاه هم یه مهمانی ردیف و حسابی....
...
بسی جای تعجب داره که به هیچ کدام در وقتش نمیرسیم و زمانی یه مهمونی ردیف میشه که دماغش و نداری
و تنهایی رو ترجیح میدی....
...
ما را نه غم دوزخ و نه فکر بهشت است... خیالت تخت اوضاع روبراه تر از همیشه است .

-در جرگه بقیه ی انسانها چه میکنی؟
...
-از ابلهی بسی خارج گشته ایم...

لینک
جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من

   دیگر گول نمیزنیم خود را!!!!   

گفته ایی که هر بار که یه رابطه تموم میشه دیگه حتی بهش فکر هم نمی کنی و اصلن هم برایت مهم نیست و به هر حال تموم شده اسیت!!!
...
این چنذ روز تغییر کرده است از نظر من و من آفتابی نمی شوم در جلویت و تو قائدتن داری فکر میکنی که من کجا هستم.... باز به خودم حرفت در بالا را یاداوری میکنم و با دانستن همان باز خودم رو جایت میگذارم که اکنون از این تغییر جاییت در حال سوزیدن میباشد....باز یاد این ضربالمثل میفتم که تا جایی از خودت نسوخته باشد این جفنگیات رو نمیبافی....
...
با تموم این صحبت ها باز میگویم سنگ که نیستش حتمن متوجه میشوی... و به خودم فحش میدهم و به تو هم از نوع رکیک....
آنچه که هست این است که ما که به ــــــــــــــ رسیدیم شما هم گور ۷ جدتان!!!!!
لینک
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من

       

این برگ جدید را میبندیم... و سوت میزنیم...
...
اینجا ایران است و ما ایرانی هستیم و من به خودمان افتخار میکنم... قضیه از این قرار است که در تموم دوره ی کارسناسی بنده ی حقیر به دنبال انتقال دانشکده ی حقوق تعمیرات و زیبا سازی تالاری به نام ابوریحان آغاز گردید و اکنون که حدود ۳ سال میگذره هنوز هم ادامه داره تا دیشب؟؟؟
دقیقن...
...
 امروز کنفرانس بین الملی کاتالیست که از حدود ۱ سال پیش برنامه ریزی شده بود در این تالار آغاز به کار نمود .... اولین ساختمان کنفرانس این تالار در مدت شب گذشته به بهره برداری رسید....گلکاری مقابل درب هم در همین ساعات پر مشغله انجام گرفت...
... به به من هنوز افتخار میکنم به این تلاش و پشت کار ایرانی ها ...هم در کلاه سر هم گذاشتن هم در مسایل این چنینی....
لینک
دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من

       

حرف خاصی نیست اینکه یه توصیه ی بهداشتی دارم هیچ گاه هیچ چیز و مخصوصن هیچ کسو استثنا نکنید....
انسانها بر اساس آفرینشی که دارند رفتار میکنند و اگر دختری و میبینید که احیانن در اثر تربیت صحیح خانوادگی در گروه دختران خیابانی نیست اصلن دلیلی نیست که اگر در شرایط مساعد محیطی قرار گرفت یه دختر خیابانی با پشتکار نشه ...
...
حتی من میگم تا اون زمانی که میشناسیش یه بحثه و بعد از مدتها دیدنش و تغییراتش باید کاملن جدی تلقی بشه... این جامعه رو به بزاه و کلاهبرداری و .. کردن آدمهاست....
...
آنچه که برای من مسلمه اینه که هیچ گاه تصمیم جدی ایی هم اتخاذ نباید کرد زمانی که در عصبانیت هستیم... این یعنی اولین اشتباه جبران ناپذیر....
.
.
.
نکته ی اخلاقی دیگر هم اینه که از اعتماد به نفس کاذب بپرهیزیم...
لینک
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من

   امیدوار   


توی فکرت چیه؟ آدم مرموزی هستی ها...
...
بذار یه نگاه به ته دلم بندازم....هوم؟؟؟
... واقعیت اینه که فکر میکنم میتونم ... این تغییر طبق تموم محاسبات من باید رخ بده...اما حوصله ی انتظار رو ندارم...
لینک
جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من

       

این برگ جدید به همت من همچنان گشوده هست و تویی که اینجا رو نمی خونی و نمیدونم باید آرزو کنم بخوانی یا نه؟
هفته ای که گذشت پر بود از حادثه... حتمن خیلی ها از خودکشی دانشجوی دکترای شیمی شنیده اید اما ضنیدن کی بود مانند دیدن و بودن در بازتاب های بعدی اش....این موضوع بسیار دردناک بود...
صدایت را به خاطر دارم که بغصی درونش بود و کلماتی که مدام میگفتن این مبحث را کنار بگذاریم نمیخواستم آزارت دهم...
کمی باید صبور بود و من هستم...
لینک
چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ - بنویس من