زود...   

یادم بمونه کوچکستان باید راه بیفته، جون بگیره...

.

.

.

فرار برا چی؟؟؟

همه چیز قشنگه!

لینک
سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ - بنویس من

   شانس   

الان تو اورکات بودم... اصن باورم نمیشه اینقدر زود تموم این سالها گذشته باشه...

ما کجای این دنیاییم؟ داریم صبح تا شبمونو چطور میگذرونیم؟

کلن میتونم بگم آدم خوش شانسی هستم و بودم اما هیچ وقت یاد نگرفتم از شانس هام استفاده کنم برا همه شون هم دلیل دارم اما واقعن کجا رو اشتباه اومدم؟

 

لینک
دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ - بنویس من

   یه داستان واقعی...   

 

خدا در کنار من ایستاد،

با من قدم زد،

در کنار من آرمید، 

و من که از فرط اضطراب میلرزیدم در آغوشش آرام شدم.

.

.

.

و باز هم عاشق خدا شده ام.

لینک
پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ - بنویس من

   لجن   

یه چیزی هست تو گلوم که اگه نکم و برم بخوابم خوابم نمیبره!

آدمها(شما بخونین اکثر یا چه میدونم اگه قراره بهتون بربخوره اصلن بخونین حداقل آدمها) شدیدن بی لیاقتن، شدیدن بی ارزشن...

بذار اینجا ثبت بشه!... لحظه به لحظه از طرز رفتار کردنت چندشم میشه... حتی چطور به خودت اجازه میدی که به من اینطوری بگی...؟

تنها واژه ایی رو که میتونم به کار ببرم برات " لجن" هست.

بخ چه قیمتی میخوای این کارو با من بکنی؟

در نهایت از این همه صبری که در برابر تو و امثال تو میکنم حالم از خودم به هم میخوره. باید بشورمت ... زود زود!

لینک
یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ - بنویس من

   ساده باش...   

آگاهم و آگاهانه پیش میروم... اما تمام چیزهای عجیب روزبه روز تجدید میشوند و من هیچ گاه به انتهایشان نمیرسم.

در سردرگمی خودم غلط میزنم... در گیجی خودم باور میکنم که همه چیز طبیعی و دوست داشتنیه و چه زود همه حرفهایی که برام بهت انگیز بودند به راحتی به باور تبدیل میشوند.

از انتها نگرانم...

شاید غرق شدنی یا سقوطی بزرگ رو در ته ذهنم میبینم!

لینک
یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ - بنویس من

   یه کبکی که سرشو زیر برف کرده بود...   

چه جمله ی گول زنکی: تو آدم خوبی هستی...

.

.

من هنوز سر اون آدم درگیری دارم با ذهنم.... خیلی وقت گذشته!

جالبیشو بگم... حتی قبل اینکه خودم بدونم همه فهمیده بودن... کاملن کف کردم  این یارو زرنگه هم فهمیده بوده....

لینک
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ - بنویس من

       

اشتباه از وقتی شروع میشه که گاهی به خواسته هام تکیه میکنم و لحظات قشنگ و یادآوری میکنم و تو شکست ها و بدی هایی که دیدم خودمو مقصر میدونم... به طور خلاصه حقی و به دیگرون میدم که لیاقتش و ندارن...

...

آیا واقعن مرز عشق ونفرت باریکه؟

یه چیزی دیگه اینکه : انسانها شدیدن با تلقین عجین هستن ...

لینک
جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸ - بنویس من

   فراموشی هم خوبه هم گاهی غم انگیزه...   

 

 

تو دنیا هیچی کامل نیست،نه شادی هاش و نه غمهاش...

لینک
دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ - بنویس من

   !   

خیای سخته که در بدترین شرایط کنار تک تک دوستات باشی و وقتی داغونی و وقتی خسته ایی و وقتی احساس بدبختی میکنی هیچ کدوم نه تنها نمیفهمن حتی شاکی هم میشن از دستت.

تا جایی که یادمه کم حالم گرفته اس،اما مثل همیشه تنهام و کسی نیست...

.

.

.

همیشه امیدم به خودته خدای بزرگ...

لینک
جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸ - بنویس من

   بی رگ   

مهم نیست BMW داشته باشه یا نه... مهمتر اینه که حداقل روانی نباشه!

.

.

.

یاد نمیگیرم بد بین باشم اما دیگه خنگ هم آفریده نشده ایم...

کاش فقط یاد بگیرم همه چی اینقدر ها نباید take it easy باشه!

لینک
یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ - بنویس من